تبليغاتX
سلوچ
سلوچ
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
تمرین آخرت
کوچه ها باریکن دکونا بستس- خونه ها تاریکن طاقا شیکستس

1- ساعت نه و نیم شبه در راه برگشت به خونه : گیچ و منگ , خسته از پیاده رویهای طولانی و گرمای وحشتناک امروز از ماشین پیاده می شم , سرمو به دوروبر می چرخونم باورم نمیشه که اینجا فلکه دوم آریاشهر (صادقیه) یکی از 10 میدان اصلی تهران - پایتخته ایرانه, تاریکی مطلق تمام فضا را فراگرفته,  مجتمع گلدیس مثل یک غول در تاریکی خفته, صدای بوق و ترمز ماشینها به ترسناکی میدان اضافه می کند. با خودم فکر می کنم حتما مشکلی پیش آمده ,اتفاقی افتاده لابد, از میدان می گذرم.
2- ابتدای اتوبان اشرفی اصفهانی محل کسب و کار موادفروشهای خرده پاست که امشب از خاموشی چراغها نهایت استفاده را می برند و جنس خود را بvhd هر رهگذری تبلیغ می کنند و اعلام می کنند که هرچیری بخواهی در بساط دارند. کمی بالاتر سر خیابان جلال آل احمد یک کانتینر کلانتری برای امنیت شهروندان مستقر شده , چراغ کم نوری در آن روشن است و فقط پوتینهای ماموری که پاهایش را روی میز درون کانتینر گذاشته و روی صندلی لم داده دیده می شود. صدای قهقهء مواد فروشها در فضا پیچیده.
3- به کوچه می رسم اینجا دیگر نور چراغ ماشینها هم نیست که حداقل جلوی پایت را بتوانی ببینی, انسانها شبح وار از کنار هم می گذرند, بهت کوچه را حس می کنم , در ساختمانهای در حال ساخت کارگران افغانی با هم حرف می زنند و هرازگاهی با صدای بلند می خندند
4- تنم خیس عرق شده, از آلودگی هوا سردرد دارم, از بس که سرپا در اتوبوس و ترافیک مانده ام و خیابان به خیابان پیاده رفته ام ساق پاهایم نای حرکت ندارند. با خودم فکر می کنم : مگر قرار بود در قیامت و جهنم چه اتفاقی بیفتد؟ مگرعذاب جهنم چیزی جز گرمای سوزان و ظلمت و دردهای روحی و جسمی است؟
5- رئیس کل محترم(خیلی) نیروی انتظامی  هفته ای یک بار به ملت همیشه در صحنه و شهیدپرور متذکر می شود که ایران امن ترین کشور دنیاست, رئیس جمهور گل سرسبدمان در مقابل چشمان چندصد دانشجو اعلام می کند ایران آزادترین کشور دنیاست.
فلش بک: روز قهرمانی پرسپولیس , فلکه اول آریاشهر(صادقیه) : در حالی که همه در خیابان مشغول شادی و رقص بودند و در شرایطی که تعداد خانواده ها خیلی بیشتر از جوانان پرهیجان بود و هیچ اذیت و آزاری از طرف هیچکس متوجه کسی نبود و مردم در کنار هم به شادی می پرداختند, چند موتور سوار با سرعت خیلی ریاد درون جمعیت آمدند و گاز اشک آور زدند . مردم سراسیمه از ترس گاز اشک آور و زیر شدن توسط موتور سوارهای متعهد به نظام مقدس جمهوری اسلامی پابه فرار گذاشتند , جلوتر از من زن حدودا 30 ساله ای نوزاد پنج شش ماهه اش را محکم در آغوش گرفته بود و با چشمانی گریان می دوید.
آقای احمدی مقدم شما منظورتان از امنیت چشمان گریان این مادر و نوزادش است؟ به نظر می رسد شما هم مثل باقی مسئولین نظام مقدس تعریف جدیدی از تمام پدیده ها ارائه می دهید.
آقای احمدی نژاد شما آزادی را در آزادی مواد فروشها و ماموران نه چندان مهربان نیروی انتظامی معنا می کنید؟ یا در آزادی مردم برای شادی کردن؟ آیا اسلام و نظام مقدستان از شادی مردم به خطر می افتد یا از فقر و بی امکاناتی مردم؟
آقای خمینی که من بعضی مواقع دوستتان دارم کاش زنده بودید و به این سوال من پاسخ می گفتید : آیا مدینه فاضله و بهشتی که قرار بود نظریهء ولایت فقیه برای ما بسازد همین بود؟  همین جهنمی که هر روز درآن زندگی می کنیم؟ آیا حکومت اسلامی که وعده اش را داده بودید که قرار است به ظهور امام زمان پیوند بخورد صلاح دیده که ما برای آمادگی دنیای آخرت , جهنم را هرروز اینجا تمرین کنیم؟ کاش زنده بودید , کاش...

از صدا افتاده تار و کمونچه - مرده میبرن کوچه به کوچه

پی نوشت: هیچ اغراق یا سیاهنمایی در این نوشته به کار نرفته , تمام توصیفها و وقایع مواردی بوده که خودم به چشم دیده ام.
   
+ نوشته شده در 12:40 توسط امیر.
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
دو - مترو
روزهایی که مرا با لبخند ترک می کنی
احساس می کنم تمام رازهای دنیا را می دانم
و جهان را در مشت دارم.
+ نوشته شده در 17:5 توسط امیر.
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
ناله های یک بوقچی بایرمونیخ!


.
سقوط را مادرزاد آموخته ام
در این گوشه از دنیای خاکی,
سقوط آزاد یک استعداد فطری است
یک امر غریزی شاید.
اینجا تمام توان و شعور و خلاقیتت را
باید صرف این کنی که لحظه ای بتوانی بایستی
من , تو - همهء ما
همهء آنهایی که من نمی بینم و آنها مرا نمی شنوند و نمی خوانند
همهء آنهایی که از هوای همین دورُ بَر نفس می کشند و
پای در خاک داغ این اطراف دارند;
ایستادن را فراموش کرده ایم--یا خوابیم یا نشسته ایم
خستگی راه نرفته را در می کنیم.
ما ایستادن را فراموش کرده ایم--راه رفتن و حرکت کردن پیشکش.
استخوانهای ذهنمان شبیه یکجا ماندن است,
چشمهایمان نمک گیر امروز و اینجاست
نوشتن هم نمی توانیم
نشسته ایم و دور ِ خودمان دایره می کشیم!
+ نوشته شده در 20:52 توسط امیر.
یکشنبه پنجم خرداد 1387
کلاس نوشته ها!
1- خدایا لازمه برای اینکه نشون بدم اولویتت از همه بالاتره اسمتو بزارم تو پرانتز؟

2- غیر تکراری بودنم هم تکراری شده

3- جهنم واقعی رو وقتی تجربه می کنی که مجبور باشی 3 ترم پشت سرهم سر کلاس مدار الکتریکی بشینی.

4- استاد ببخشید قکر می کنید مقاومت من در برابر جریان مزخرفاتی که به سمت من میفرستین چقدر باشه؟ R=V/I ؟

5- اینکه هرکسی با توجه به استعداد و جایگاه خودش جفتکهای خاص خودش رو هم میندازه رو می فهمم اما اینکه چرا بعضی از این سیاستمدارا علاقه دارن تو تمام طویله های دنیا یه جفتکی بندازن رو نمی فهمم!

6- مادر تونن و نورتن (1) تمایل به ازدواج مکرر داشته حالا من باید شب امتحان واسه داماد کاچی بپزم؟

7- فاصلهء بین صفر تا یک خیلی بیشتر از فاصلهء بین یک تا دو ِ و هرچی جلوتر میره فاصله ها کمتر میشه.

8- ای کاش آدمی بنفشه را میشد با خود ببرد هرکجا که خواست!



(1) : تونن و نورتن از دانشمندان رشتهء برق هستن و احتمالا چشم و چراغ دانشجوهای این رشته.

پینوشت: این نوشته ها گناهش گردن استادیه که منو مجبور می کنه سر کلاس مدار بشینم.
+ نوشته شده در 22:45 توسط امیر.
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
ستاره ساز
جوزپه راست میگفت
سخت ترین نقش وقتیه که
قراره رُل خودتو بازی کنی.
+ نوشته شده در 17:34 توسط امیر.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
یادداشتهای یک آفتاب پرست!

اگه بدونین چقدر از این آفتابی که این روزا سرک میکشه تو اتاقم خوشالم.

 اینکه مغز استخونم دیگه از سرما نمی سوزه و یه گرمای آرومی  تنم رو گرم میکنه , خبر از بهار میده. خیلی وقت بود که منتظر بهار بودم , رنگ سبز اول جوونه زدن رو دوست دارم وهمینطور آفتابی رو که روزبروز پررنگ تر میشه و قوی تر. البته این خورشید کار داره تا بشه آفتاب سوزان مرداد ماه , اما ظهر به ظهر  و هفته به هفته داره جون می گیره , اینو با چشام می بینیم و با گرم شدن پوستم حس می کنم.

این روزا درختهای پیر زنده میشن و شمشادا هم دارن قد میکشن , گنجشکا ترانه های بهتری می خونن و میشه هوا رو بدون شالگردن هم نفس کشید

زمین هم خمیازه ای میکشه وبا تنبلی آمادهء نوروز میشه .

به هر حال منتظر سرسبزی و شادابی زمین و میوه های خوشمزه بهار و تابستونش می مونم و زیر اشعه های سحرکننده خورشید به زندگی ادامه میدم. امیدوارم خورشید هم بی دریغ بتابه.

سال نوی همگی مبارک!

+ نوشته شده در 13:7 توسط امیر.
شنبه هجدهم اسفند 1386
بدون شرح
سلام. فقط این گزارش رو ببینید و بخونید و حواستون باشه که این گزارشی است از یکی از شهرهای ایران و نه همه ایران!

گزارشی مصور از حاشیه نشینی در شهر مشهد

پ.ن : می خواستم این لینک رو هم تو پیوندهای روزانه بیارم اما شاید بعضیا حواسشون به اونجا نباشه و قضیه اونقدر برام مهم بود که یه پست رو بهش بدم.

+ نوشته شده در 0:23 توسط امیر.
جمعه دهم اسفند 1386
تبعید
کلماتم فریاد می زنند و گریه می کنند
بغضی که در جملاتم نهفته سالهاست که همراهم نفس می کشد
رنگ خاکستری حرفهایم با رژ لب و لاک خوشرنگ نمی شوند
چرا که هیچ وقت
هیچوقت نقاشی ِ لب , حرفها را زیبا نمی کند
زخم جای دیگری است
جایی که مرهم به آن نمی رسد
بازی های دنیا یکسره برایم مسخره و تکراری است
هیچ انگیزه ای برای دفاع از خودم ندارم
حوصله به دست آوردن و حفظ چیزی را هم
 ندارم!
از سرما
از آدمهای سخنران
از این مردم همیشه قاضی
خسته ام
خسته ام
کسی نیست مرا چند روزی از این شهر تبعید کند؟
تبعید
......
+ نوشته شده در 22:33 توسط امیر.